خرید شال اي‌ قوم‌ به حج‌ رفته‌ كجاييد

دكتر اميربهرام عرب احمديسازمان علمي فرهنگي يونسكو سال 2007 ميلادي را به مناسبت هشتصدمين سال تولد مولوي عارف و شاعر بزرگ ايراني سال مولانا نام نهاده است. در اين ارتباط طي روزهاي 6 تا 10 آبان ماه كنگره بين المللي بزرگداشت مولانا با حضور جمعي از برجسته ترين مولاناشناسان از 29 كشور جهان در تهران آغاز و هم اكنون در تبريز و خوي ادامه دارد. اين امر بهانه اي شد بر مروري بر آثار و احوال اين انديشمند والامرتبه كه با شاهكارهاي بزرگ ادبي خويش مرزهاي دانش و معرفت را درنورديده و بدون ترديد متعلق به تمام نسل هاي بشري فارغ از زمان و مكان است. جلال‌ الدين‌ محمد بلخي‌ مشهور به‌ مولوي‌ (مولانا، مولاناي‌ روم‌) و ملقب‌ به‌ خداوندگار از بزرگترين‌ عرفاي‌ متفكر و شعراي‌ متصوف‌ ايران‌ است‌ كه‌ آسمان‌ ادب‌ فارسي‌ و انديشه‌ ايراني‌ را با مجموعه‌ آثار گرانبهاي‌ خويش‌ به‌ اوج‌ روشنايي‌ و اعتلا رسانيده‌ است‌. جلال‌الدين‌ در سال‌ 604 ه.ق‌ در بلخ‌ مركز بزرگ‌ فرهنگ‌ و ادبيات‌ آن‌ روزگار ايران‌ و در خانواده‌اي‌ از بزرگان‌ اين‌ شهر به‌ دنيا آمد. پدر وي‌ سلطان‌ العلماء بهاءالدين‌ محمد بن‌ حسين‌ الخطيبي‌ ملقب‌ به‌ بهاءالدين‌ ولد از فضلا و عرفاي‌ بزرگ‌ شهر بلخ‌ بود كه‌ در نزد سلطان‌ محمد خوارزمشاه‌ از احترام‌ و تقرب‌ خاصي‌ برخوردار بود و در شهر بلخ‌ صاحب‌ مسند تدريس‌ و فتوي‌ بود. جلال‌ الدين‌ هنوز كودكي‌ بيش‌ نبود كه‌ در نتيجه‌ اختلافي‌ كه‌ بين‌ پدرش‌ و سلطان‌ محمد پديد آمد از ديار خود رانده‌ شد و بهاء الدين‌ كه‌ از سوي‌ سلطان‌ و مردم‌ بلخ‌ و مخالفان‌ تصوف‌ مورد آزار قرار گرفته‌ بود همزمان‌ با حمله‌ مغول‌ به‌ همراه‌ خانواده‌اش‌ از راه‌ خراسان‌ رهسپار بغداد شد‌. گويند در نيشابور بهاء الدين‌ ولد به‌ حضور شيخ‌ فريد الدين‌ عطار نيشابوري شتافت‌ و عطار جلال‌ الدين‌ را در آغوش‌ كشيد و از آينده‌ بزرگ‌ و درخشان‌ او خبر داد: (اين‌ فرزند را گرامي‌ دار، زود باشد كه‌ از نفس‌ گرم‌ آتش‌ در سوختگان‌ عالم‌ زند) عارف‌ بزرگ‌ نيشابور همچنين‌ نسخه‌اي‌ از مثنوي‌ اسرارنامه‌ خود را به‌ جلال‌ الدين‌ هديه‌ كرد.بهاء الدين‌ ولد پس‌ از عبور از بغداد به‌ مكه‌ رفت‌ و پس‌ از زيارت‌، چند سال‌ در ملاطيه‌ اقامت‌ گزيد و سپس‌ رو به سوي قلمرو حكومت‌ سلجوقيان آسياي‌ صغير نهاد‌. حكيم‌ بهاء الدين‌ پس‌ از هفت‌ سال‌ اقامت‌ در لارنده‌ مورد توجه‌ سلطان‌ علاء الدين‌ كي‌قباد از شاهان‌ دانش‌پرور اين‌ سلسله‌ محلي‌ قرار گرفت‌ و سرانجام‌ در قونيه‌ سكني‌ گزيد و به‌ تدريس‌ و ارشاد و هدايت‌ امور ديني‌ مردم‌ پرداخت‌ و به‌ جايگاهي‌ والا در بين‌ مردم‌ و سلطان‌ دست‌ يافت‌. جلال‌ الدين‌ در طول‌ اين‌ سالها در محضر پدر به‌ تحصيل‌ علم‌ و دانش‌ پرداخت‌ و پس‌ از فوت‌ پدر فرزانه‌اش‌ (628 ه.ق‌) به‌ محضر سيد برهان‌ الدين‌ محقق‌ ترمذي‌ از شاگردان‌ سابق‌ بهاء الدين‌ ولد كه‌ از خواص‌ و اولياء طريقت‌ و عارفان‌ بزرگ‌ زمان‌ خويش‌ بود شتافت‌ و چند سال‌ را در خدمت‌ آن‌ عارف‌ بزرگ‌ سپري‌ نمود. محقق‌ ترمذي‌ پس‌ از چندي‌ شاگرد والامقام‌ خود را به‌ مسافرت‌ به‌ سوي‌ سرزمين‌ شام‌ ترغيب‌ نمود و اين‌ سفر را از جهت‌ كامل‌ گشتن‌ علوم‌ ادبي‌ و شرعي‌ جلال‌ الدين‌ با اهميت‌ شمرد. سفر مولانا به‌ حلب‌ و دمشق‌ كه‌ هم‌ به‌ عزم‌ سياحت‌ بود و هم‌ به‌ طلب‌ كسب‌ معرفت‌ و درك‌ مجلس‌ اصحاب‌ طريقت‌ چند سال‌ به درازا كشيد و وي‌ در آن‌ ديار از محضر بزرگاني‌ همچون‌ محي‌الدين‌ ابن‌ عربي‌ بهره‌ها برد و با كوله‌باري‌ سنگين‌ از تجارب‌ معنوي‌ و مكتسبات‌ علمي‌ به‌ قونيه‌ بازگشت‌. مولانا پس‌ از بازگشت‌ استاد ارجمند خود محقق‌ ترمذي‌ را خفته‌ در خاك‌ ديد و با دلي‌ پر درد تعليم‌ و تدريس‌ علوم‌ شرعي‌ را آغاز كرد (642 ه.ق‌). مكتب‌ مولانا در اين‌ سالها رونق‌ فراواني‌ داشت‌ و به‌ قولي‌ عدد مريدانش‌ از ده‌ هزار نفر فزوني‌ يافته‌ بود. جلال‌ الدين‌ در اين‌ ايام‌ به‌ جلال‌ و جبروتي‌ عظيم‌ دست‌ يافته‌ بود و گروهي‌ از مريدانش‌ همواره‌ در خدمت‌ او بودند؛ در اين‌ اوضاع‌ و احوال‌ عارفي‌ بيقرار و شوريده‌ حال‌ به‌ نام‌ شمس‌ تبريزي‌ به‌ ملاقات‌ مولانا شنافت‌ و در ديداري‌ شورانگيز تأثيري‌ شگرف‌ برعارف‌ قونيه‌ نهاد. جلال‌ الدين‌ پس‌ از ملاقات‌ و گفت‌وگو با اين‌ پير وارسته‌ شيفته‌ نفس‌ گرم‌، بيان‌ مؤثر، جاذبه‌ بزرگ‌ و انديشه‌ جوشان‌ وي‌ گشت‌ و بارقه‌ عشق‌ و محبت‌ شمس‌ تبريزي‌ و ظاهر ساده‌ و بي‌پيرايه‌ او (ژوليده‌ موي‌ با جامه‌هايي‌ خشن‌ و پر وصله‌ كه‌ پس‌ از شصت‌ سال‌ پرواز از خود ملول‌ شده‌ بود) مولانا را بي‌اختيار به‌ سوي‌ شمس جذب‌ كرد. مولوي‌ درس‌ و مكتب‌ و مسند خود را رها كرد و دل‌ در گرو عارفي‌ نهاد كه‌ سخن‌هاي‌ بي‌پروا مي‌گفت‌ و صاحبان‌ تزوير و ريا را به‌ باد سخره‌ مي‌گرفت‌ و در جستجوي‌ راهنماياني‌ بود كه‌ انگشت‌ بر رگ‌ ايشان‌ نهد. مولانا سه‌ سال‌ پيوسته‌ در خدمت‌ شمس‌ بود و در اين‌ دوران‌ به‌ كلي‌ از اقامه‌ نماز و مجلس‌ وعظ و تدريس‌ دست‌ شست‌ و به‌ سماع‌ و رقص‌ و وجد و حال‌ روي‌ آورد و از هيأت‌ صاحب‌ منبر پيشين‌ به‌ رندي‌ لاابالي‌ و مستي‌ پيمانه‌ به‌ دست‌ بدل‌ گشت‌. انقلاب‌ روحي‌ مولوي‌ و رها نمودن‌ مسند تدريس‌ و فتوي‌ خشم‌ شاگردان‌ و مريدان‌ او را فراهم‌ آورد و آنان‌ كه‌ از رويه‌ مولانا و دل‌ بستن‌ او به‌ خلوت‌ و فيض‌ صحبت‌ شمس‌ غضبناك‌ شده‌ بودند، به‌ آزار اين‌ عارف‌ بزرگ‌ پرداختند و او را به‌ ترك‌ قونيه‌ و رها كردن‌ مولوي‌ وادار ساختند. مهاجرت‌ شمس‌ تبريزي‌ از قونيه‌ شيدايي‌ و آشفتگي‌ حال‌ جلال‌الدين‌ را افزون‌ ساخت‌ و وي‌ كه‌ چندي‌ بود شعر و شاعري‌ را آغاز كرده‌ بود، به‌ خروش‌ آمد و در فراق‌ مراد خود به‌ گريه‌ و زاري‌ و عزاداري‌ پرداخت‌ و نواهاي‌ شورانگيز دل‌ شوريده‌ خود را با رقص‌ و سماع‌ و رباب‌ متجلي‌ ساخت‌. بيقراري‌ او موجب‌ شد كه‌ شمس‌ پس‌ از يك‌ سال‌ و نيم‌ در سال‌ 644 ه.ق‌ از دمشق‌ به‌ قونيه‌ باز گردد و مولانا پس‌ از ديدار يار خود آرام‌ گرفت‌ و سر به‌ دامان‌ پرمهر او نهاد. اقامت‌ مجدد شمس‌ تبريزي‌ در قونيه‌ چندان‌ به‌ درازا نكشيد. وي‌ در اين‌ مدت‌ بساط سماع‌ و طرب‌ عارفانه‌ را بي‌باكانه‌ گسترد و در مقابل‌ متعصبان‌ قشري‌ عوام‌، اسرار دل‌ خود را كه‌ به‌ ظاهر بوي‌ كفر و الحاد مي‌داد بيان‌ نمود و بزرگاني‌ را كه‌ براي‌ كسب‌ شهرت‌ به‌ ديدن‌ مولانا مي‌آمدند به‌ مسخره‌ مي‌گرفت‌. اين گونه‌ اعمال‌ كه‌ از وجد و شوق‌ اين‌ عارف‌ روشن‌ ضمير ناشي‌ مي‌گشت،‌ بار ديگر خشم‌ ظاهربينان‌ و كوته‌‌نظران‌ را برانگيخت‌؛ بويژه‌ آنكه‌ مولانا نيز كماكان‌ دست‌ ارادت‌ بردامان‌ ارشاد شيخ‌ داشت‌ و همواره‌ در ملازمت‌ و صحبت‌ او بود.سرانجام‌ در سال‌ 645 ه.ق‌ در توطئه‌اي‌ كه‌ توسط دشمنان‌ بدانديش‌ شمس‌ فراهم‌ آمده‌ بود گروهي‌ از شاگردان متعصب‌ مولانا بر او شوريده‌ و شمس‌ تبريزي‌ را به‌ قتل‌ رساندند. قتل‌ شمس‌ تبريزي‌ از مولوي‌ پنهان‌ نگاه‌ داشته‌ شد و او كه‌ از غيبت‌ استاد خويش‌ مضطرب‌ گشته‌ بود، چندي‌ در انتظار مراد خود به‌ سر برد و حتي‌ در طلب‌ يافتن‌ او چند بار به‌ دمشق‌ سفر كرد و پس‌ از نااميدي‌ از ديدار شيخ‌ خود كه‌ دو سال‌ به طول‌ انجاميد، پريشان‌ و آشفته‌ حال‌ به‌ قونيه‌ بازگشت‌. مولانا در اين‌ زمان‌ يكسره‌ از زندگاني‌ علمي‌ گذشته‌ خود دست‌ شست‌ و تا پايان‌ عمر، زندگاني‌ خويش را وقف‌ تربيت‌ و ارشاد سالكان‌ و هدايت‌ زائران‌ نمود. وي‌ پس‌ از مدتي‌ كه‌ غم‌ فراق‌ ابدي‌ كعبه‌ مقصود خود را تا حدودي‌ به‌ فراموشي‌ سپرده‌ بود، طريقه‌ مولويه‌ را در تصوف‌ به وجود آورد و در حالي‌ كه‌ خود در عالم‌ عرفان‌ به‌ مقام‌ والايي‌ دست‌ يافته‌ و قطب‌ سالكان‌ گشته‌ بود، دل‌ در گرو مهر صلاح‌ الدين‌ فريدون‌ زركوب‌ نهاد و او را به‌ خليفگي‌ خويش‌ برگزيد. زركوب‌ ده‌ سال‌ در خدمت‌ استادش‌ بود و توجه‌ و علاقه‌ و اعتقاد وافر مولوي‌ به‌ زركوب‌ بار ديگر حسادت‌ مريدانش‌ را برانگيخت‌. پس‌ از مرگ‌ زركوب‌ (657 ه.ق‌) مولانا بنا به‌ وصيت‌ او دست‌ افشان‌ و پاي‌كوبان‌ جنازه‌ شاگرد محبوبش‌ را به‌ خاك‌ سپرد و سپس‌ حسام‌الدين‌ حسن‌ بن‌ محمد بن‌ حسن‌ مشهور به‌ حسام‌ الدين‌ چلبي‌ از جوانمردان‌ و اهل‌ فتوت‌ قونيه‌ را به‌ خليفگي‌ خود برگزيد. حسام‌ الدين‌ چلبي‌ نيز همچون‌ زركوب‌ سخت‌ مورد توجه‌ استاد بود و مولوي‌ ده‌ سال‌ آخر عمر خود را با اين‌ شاگرد فرزانه‌ سپري‌ كرد و به‌ تشويق‌ او به‌ سرايش‌ مثنوي‌ معنوي‌ شاهكار بزرگ‌ خود پرداخت‌. مرگ‌ مولانا در سال‌ 673 ه.ق‌ در قونيه‌ و بر اثر بيماري‌ تب‌ محرقه‌ اتفاق‌ افتاد و وي‌ در ميان‌ غم‌ و اندوه‌ شديد مردم‌ و عزاداري‌ آنان‌ كه‌ چهل‌ روز به‌ طول‌ انجاميد در شهر قونيه‌ و در مجاورت‌ پدرش‌ به‌ خاك‌ سپرده‌ شد. مولانا جلال‌ الدين‌ را بزرگترين‌ عارف‌ و صوفي‌ ايران‌ پس‌ از اسلام‌ دانسته‌اند كه‌ علاوه‌ بر ميراث‌داري‌ حقايق‌ عرفاي‌ مشايخ‌ پيش‌ از خود، مطالب‌ پيچيده‌ و دشوار عرفاني‌ را با آيات‌ و احاديث‌ در آميخته‌ و با زباني‌ ساده‌ پيش‌ روي‌ مردم‌ نهاده‌ است‌. وي‌ در كتاب‌هاي‌ بزرگ‌ خود كه‌ هر يك‌ گنجينه‌اي‌ جاودان‌ از ادب‌ و شعر و عرفان‌ و تصوف‌ و معرفت‌ و كمال‌ و اخلاق‌ به‌ شمار مي‌روند عميق‌ترين‌ افكار خويش را با لطافت‌ معني‌ و باريكي‌ انديشه‌ و صفا و پختگي‌ فكر عرفاني‌ و مقصود رسا در اختيار خوانندگان‌ و سالكان‌ راه‌ خويش‌ گذارده‌ است‌. مولوي‌ هستي‌ جهان‌ را يكي‌ و آن‌ ذات‌ خداي تعالي‌ دانسته‌ كه‌ جز او نيست‌ و هر چه‌ هست‌ در حقيقت‌ او و عالم‌ همه‌ جلوگاه‌ اوست‌. حكيم‌ روح‌ انسان‌ها را نيز از اشعه‌ هستي‌ او دانسته‌ كه‌ از مبدأ حق‌ جدا افتاده‌اند و همواره‌ با حسرت‌ ديدار و شور و عشق‌ دلدار به سر مي‌برند. مولانا راه‌ پي‌ بردن‌ به‌ حقيقت‌ را عشقي‌ سوزان‌ دانسته‌ كه‌ آتش‌ آن‌ تمام‌ هستي‌ ظاهر و غرور جسماني‌ را خاكستر كند. در نظر او كسي‌ عاشق‌ ذات‌ حق‌ و عاشق‌ صادق‌ است‌ كه‌ از بت‌ پرستي‌ و نقش‌ ظاهر به در آمده‌ و شهوات‌ و اغراض‌ و خودپسندي‌ و غرور و جاه‌ خود را از بين‌ ببرد. مولوي‌ جهان‌ و ملت‌ها و اديان‌ را نماينده‌ خداي‌ واحد مي‌داند به‌ گونه‌اي‌ كه‌ جهان‌ مظهر يك‌ حقيقت‌ و جلوه‌گاه‌ يك‌ مشيت‌ است‌ و اختلاف‌ امم‌ و دشمني‌هاي‌ انسان‌ها همه‌ از بي‌خبري‌ و غرور و ظاهرپرستي‌ و قياس‌هاي‌ غلط ريشه‌ مي‌گيرد. عارف‌ بزرگ‌ راه‌ نجات‌ انسان‌ها را كشف‌ حقيقت‌ و گذشتن‌ از ظواهر دانسته‌ است‌. به‌ اعتقاد او حقيقت‌ را تنها مي‌توان‌ با چشم‌ حقيقت‌‌بين‌ ديد و لازمه‌ داشتن‌ چنين‌ چشمي‌ رياضت‌ و تهذيب‌ نفس‌ و كسب‌ فضايل‌ است‌. مولوي‌ عبادت‌ و درويشي‌ را نه‌ در فقر و نداري‌ بلكه‌ در رهايي‌ از خودپرستي‌ و بي‌نيازي‌ و بي‌اعتنايي‌ در تعلقات‌ دنيوي‌ مي‌داند. مولانا در غزل‌هاي‌ شورانگيز خود جوش‌ و خروش‌ عاشقانه‌ خويش‌ را هويدا ساخته‌ و هدف‌ والاي‌ خود را در وصال‌ حق‌ و درك‌ وجود مطلق‌ از طريق‌ دل‌ به‌ تصوير كشيده‌ است؛ چرا كه‌ دل‌ جايگاه‌ خداست‌ و آنان‌ كه‌ دل‌ ندارند و از صفاي‌ درون‌ محرومند راه‌ نزديك‌ را گم‌ كرده‌ از راه‌ دور مي‌روند. در ديگر اشعار مولوي‌ رجوع‌ به‌ باطن‌، اعراض‌ از ظاهر، نشر خلوص‌ و صفا، رد تظاهر و ريا، چشم‌ پوشيدن‌ از تجمل‌ آفاق‌، ديده‌ دوختن‌ به‌ نور اشراق‌، نظر به‌ وحدت‌، دعوت‌ به‌ خوبي‌، گذشتن‌ از نمايش‌ بيرون‌، پيوستن به‌ گشايش‌ درون‌ و… با زيباترين‌ الفاظ و با بهره‌گيري‌ از آيات‌ قرآن‌ و روايات‌ بيان‌ شده‌ است‌. شاهكار‌ بزرگ‌ مولانا عبارت‌ است‌ از مثنوي‌ معنوي‌ در شش‌ دفتر و بيست‌ و شش‌ هزار بيت‌، مملو از حكايات‌ و تمثيل‌هاي‌ پندآموز و عبرت‌انگيز كه‌ شاعر مهمترين‌ مسائل‌ عرفاني‌ و ديني‌ و اخلاقي‌ را مطرح‌ كرده‌ و در مواقع‌ لازم‌ نيز از آيات‌ و احاديث‌ مدد جسته‌ است‌. در اين‌ منظومه‌ تمامي‌ مباني‌ اساسي‌ تصوف‌ و عرفان‌ از طلب‌ عشق‌ تا مراحل‌ كمال‌ عارف‌ مورد بررسي‌ قرار گرفته‌ است‌ و در اثر تلاش‌ و كوشش‌ وافر مولوي‌ و شاگرد ارجمندش‌ حسام‌الدين‌ چلبي‌ يكي‌ از نمودارهاي‌انديشه‌ بشري‌ كه‌ در عين‌ حال‌ از دلچسب‌ترين‌ و لطيف‌ترين‌ آنها نيز به‌ شمار مي‌رود بوجود آمده‌ است‌ كه‌ همواره‌ انيس‌ عارفان‌ و جليس‌ صاحبدلان‌ است‌. دومين‌ اثر بزرگ‌ مولوي‌ ديوان‌ كبير مشهور به‌ ديوان‌ غزليات‌ شمس‌ تبريز است‌. اين‌ ديوان‌ در برگيرنده‌ عالي‌ترين‌ حقايق‌ عرفاني‌ و مملو از عواطف‌ و انديشه‌هاي‌ بلند مولاناست‌ كه‌ در همه‌ حال‌ با معشوق‌ خود در راز و نياز است‌ و مظهر آن‌ پير و مرشد بزرگ‌ او شمس‌ تبريزي‌ است‌. ديگر آثار اين‌ حكيم‌ بزرگ‌ عبارت‌ است‌ از فيه‌ مافيه‌، رباعيات‌، مكتوبات‌ و مجالس‌ سبعه‌. راز جاودانگي‌ نام‌ و ياد حكيم‌ مولانا جلال‌ الدين‌ را در كلام‌ ساده‌ و دور از هرگونه‌ آرايش‌ و پيرايش‌ او، توسل‌ به‌ تمثيلات‌ و قصص‌ و امثال‌ و حكم‌ متداول‌ عصر خويش‌، وسعت‌ اطلاعات‌ حيرت‌انگيز در دانش‌هاي‌ گوناگون‌ اعم‌ از ادبي‌ و عرفاني‌ و شرعي‌ و فرهنگ‌ عمومي‌ اسلامي‌ و آزادگي‌ و آزادمنشي‌ او دانسته‌اند. اي‌ قوم‌ به حج‌ رفته‌ كجاييد كجاييد؟معشوق‌ همين‌ جاست‌ بياييد بياييدمعشوق‌ تو همسايه‌ ديوار به ديواردر باديه‌ سرگشته‌ شما در چه‌ هواييد؟گر صورت‌ بي‌صورت‌ معشوق‌ ببينيدهم‌ خواجه‌ و هم‌ بنده‌ و هم‌ قبله‌ شماييدگر قصد شما ديدن‌ آن‌ كعبه‌ جانست‌اول‌ رخ‌ آيينه‌ به صيقل‌ بزداييد….)منابع‌: 1 ـ صفا، ذبيح‌الله: تاريخ‌ ادبيات‌ در ايران (جلد سوم‌)، تهران‌، فردوس‌، 1373. 2 ـ رضازاده‌ شفق‌، صادق‌: تاريخ‌ ادبيات‌ ايران‌، شيراز، دانشگاه‌ پهلوي‌، 1354. 2 ـ براون‌، ادوارد: تاريخ‌ ادبيات‌ ايران (از فردوسي‌ تا سعدي‌، نيمه‌ دوم‌)، ترجمه‌ غلامحسين‌ صدري‌ افشار،تهران‌، مرواريد، 1368. 3 ـ فروزانفر، بديع‌الزمان‌: رساله‌ در تحقيق‌ احوال‌ و زندگاني‌ مولانا جلال‌الدين‌ محمد، تهران‌، زوار، 1361.