خرید شال برنده جنگ ماتريکس، تهران يا واشنگتن؟

روزنامه ساندي تايمز در روز 23/9/2007 گزارشي تحت عنوان: Secret US Air Force Team to Perfect Plan for Iran Strike (تيم سري نيروي هوايي آمريکا با هدف بهينه سازي برنامه حمله به ايران) را به نقل از منابع دفاعي ارتش آمريکا منتشر نمود که در آن آخرين طراحي‌هاي افسران عالي رتبه نيروي هوايي آمريکا براي حمله به ايران مورد بررسي قرار گرفته بود. منبع اين خبر به شکل دقيق اعلام نشده است و شايد همين امر گمانه‌زني براي يک جنگ رواني عليه ايران را افزايش دهد اما از سويي ديگر همين عامل، با توجه به لو رفتن برخي اخبار مهم و حساس در رسانه‌هاي گروهي دنيا، مي‌تواند دليلي براي جدي بودن اين خبر باشد. در هر حال هر دو طرف احتمال را بايد در نظر داشت گرچه از آن رو که طرف اصلي داستان در اين خبر ايران است پس ما بايد با فرض آن‌كه احتمال تهديد مي‌تواند جدي باشد، با موضوع روبه‌رو شده و به بررسي آن بپردازيم. بر اساس اين خبر سي تن از بهترين تئوريسين‌ها، طراحان و آناليزورهاي نظامي آمريکا چهار موضوع اساسي را در يک جنگ فرضي با ايران به دقت براي اعلام زمان دقيق حمله به ايران مورد تجزيه و تحليل قرار داده اند: الف ـ زمان آغاز جنگ ب ـ دوران زماني جنگ ج ـ پايان زمان جنگ د ـ دوران پس از جنگ ماهيت گزارش روزنامه «ساندي‌تايمز» چه بود؟ آنچه در پي مي‌آيد خلاصه و به اصطلاح «چکيده گزارش» است: نام پروژه «کيش و مات» است. هدف اصلي آن «طراحي عملياتي» براي جنگيدن پس از مرحله «جنگ هوايي عليه ايران» است. عوامل اين پروژه وارثان طراحان حمله به عراق در سال 1991 است. ژنرال «مايکل موسلي» فرمانده نيروي هوايي آمريکا و حدود سي تن ديگر در اين پروژه حضور دارند. متخصصين حاضر در اين پروژه از گروه متخصصان دفاعي و آناليزورهاي حقايق و مفاهيم حقيقي در دنياي مجازي هستند. آنها طرح‌هاي اصلي براي حمله را در دنياي مجازي طراحي و اجراء مي‌کنند. هدف طراحي، وصول به برنامه جزيي و دقيق براي حمله به ايران است. منابع دفاعي ارتش آمريکا عمر اين پروژه را دو ساله مي‌دانند. کار اصلي پروژه «کيش و مات» اضافه کردن «فکر و آناليز» به برنامه حمله هوايي به ايران است. هوش در اين ميان حرف برتر را مي‌زند زيرا بر اين اساس، هر جنگي بايد آخرين جنگ براي نيل به پيروزي باشد تا بحران‌هاي پس از فروپاشي نظام صدام حسين و استمرار جنگ، ديگر پيش نيايد. در همين راستا، استراتژي‌هاي ابتکاري و پيش بيني نيازهاي ارتش آمريکا در هوا، فضا و جنگ الکترونيک به دقت بررسي مي‌شود. فرماندهي اين پروژه با ژنرال «لورنس اشتود» است که در بين هم قطارانش به يکي از تيز هوش ترين ژنرال‌هاي ارتش آمريکا شهرت دارد اما دستيار او دکتر «لاني کاس» است که افسر سابق ارتش اسرائيل و متخصص در جنگ الکترونيک است. به اعتقاد دست اندرکاران اين پروژه، تحريم‌ها عليه ايران موثر نيفتاده و راه براي قطعنامه سوم با وجود مخالفت‌هاي روسيه و چين با مشکلات جدي مواجه است از همين رو براي بستر سازي عليه ايران، آمريکا و متحدانش همچون فرانسه و انگليس بايد مستقل از شوراي امنيت اقدام کنند. اين پروژه همه گونه همکاري‌هاي سازمان سيا و پنتاگون و دستگاه‌هاي اطلاعاتي نظامي را به صورت مطلق به همراه خواهد داشت. به عقيده ژنرال «تامس مک اينرني» يکي از اعضاي کميته سياستگزاري عليه ايران، آمريکا مي‌تواند با ايران مقابله کند اما آنچه مهمتر از هر حمله‌اي به ايران است اين است که چگونه از پاسخگويي ايران جلوگيري کنيم چرا که ايران دانش هسته‌اي دارد و از توان بالايي برخوردار است به همين دليل ممکن است ايران دانش و اطلاعاتش را به دشمنان آمريکا بدهد، امري که ممکن است دايره جنگ را توسعه دهد. از همين رو در نگاه وي اين سؤال مطرح مي‌شود که آيا مي‌شود انقلابي مخملي ايجاد کرد تا ما نيز ثابت کنيم که هدفمان دولت ايران است و نه مردم اين کشور؟ هدف از طرح مورد مناقشه در پروژه کيش و مات، ارائه برنامه دقيق به ارتش آمريکا براي حمله به ايران است تا مو لاي درز آن نرود و مدار يک جنگ فراگير اما هوشمندانه عليه ايران شکل بگيرد. اين طرح در پي آن است که به محض اين‌كه نام ايران براي حمله بر روي ميز قرار گرفت، سريعا بگويد که چه اهدافي در ايران تعيين شده است، چه لوازمي مورد نياز است، چه مقدار هواپيما نياز است و نقشه بعد از جنگ و يا همان آخرين جنگ پيروز چيست؟ قبل از جنگ بايد همه چيز آناليز شود و نيروهاي عملياتي فقط عمل کنند زيرا نظاميان، وقت لازم براي آناليز را ندارند و وقتي که فرمان حمله صادر مي‌شود آنها فقط بايد آغاز کننده باشند. جنگ فقط کشتي و هواپيما نيست بلکه مهمتر از آن اين است که آيا به جنگ برويم يا نرويم … اين چکيده انديشه‌هاي پروژه موسوم به «کيش و مات» بود. فلسفه فکري اين پروژه به کجا بر مي‌گردد؟ چرا استراتژيست‌هاي آمريکايي هميشه نگاهي ايده‌آليستي آن هم در عالمي مجازي به بحران‌هاي جهاني دارند؟ آن‌ها در عالم مجازي و يا خيالي، دشمن طراحي مي‌کنند و سپس دشمن را عامل بحران، خطر و تروريسم براي جهان معرفي مي‌کنند و سپس با خلق يک قهرمان به سوي نابودي دشمن مي‌روند و از قضا هميشه هم موفق مي‌شوند و در پايان اين عالم مجازي يکي از نشانه‌هاي آمريکا را بر پا مي‌کنند تا نشان دهند که منجي در اين جهان کيست، همچون بر افراشته کردن پرچم آمريکا بر روي يکي از ناوهاي هواپيما بر آمريکايي در درياي بالکان در پايان جنگ با تروريسم صرب‌ها و اين همان نگاهي است که در فيلم‌هاي اکشن آمريکايي به طور دايم حاکم است. به فيلم‌هاي قديمي نظير سوپرمن، راکي، فيلم‌هايي که قهرمان آن آرنولد شوايتزر(فرماندار کنوني ايالت کاليفرنياي آمريکا) است و فيلم‌هاي جديد مثل «ماتريکس» نگاه کنيد تا به فضاي مجازي آمريکايي براي طرح حقايق بيشتر پي ببريد. استراتژيست‌هاي نظامي آمريکايي نيز در کلافه فکري‌هاليوودي گرفتار شده‌اند به گونه‌اي که در موضوعي به نام ايران با خلق قهرماني به نام منجي آمريکايي، دشمن را تا مرز نيرويي دست و پا بسته و فاقد استراتژي و تفکر پايين مي‌آورند و اين در حالي است که در همين راستا با تقليل قدرت طرف ديگر از خواندن حقيقي بازتاب يک عمليات نظامي فراگير غافل مي‌شوند.
به فيلم سينمايي ماتريکس (The Matrix) که در سال 1999 به روي پرده سينما رفت نگاه کنيد. دانشنامه آزاد (ويکي پديا) چکيده فيلم را چنين مي‌آورد: «در آينده نزديک، آزادي طلبان به کمک تجهيزات محرمانه خود با «نيو» که خود يک «هکر» کامپيوتري است، ارتباط برقرار مي‌کنند و به او شرح مي‌دهند که حقيقتي که او تصور مي‌کند يک «شبيه سازي» پيچيده کامپيوتري است به نام «ماتريکس» که توسط نوعي «هوش مصنوعي» بدخواه طراحي شده‌است. ماتريکس حقيقت را از بشريت مخفي مي‌سازد و به آنها اجازه مي‌دهد تا يک زندگي متقاعدکننده و شبيه سازي شده در سال 1999 را داشته باشند. در حالي که ماشين‌ها در حال رشد کردن هستند و مردم را درو مي‌کنند تا از آنها به عنوان يک منبع انرژي دايمي استفاده کنند. «مورفيس»، رهبر اين آزادي طلبان باور دارد که نيو «شخص يگانه» است که انسان‌ها را به سوي آزادي هدايت کرده و ماشينها را برخواهد انداخت. به اضافه نيو، «ترينيتي» و مورفيس در مقابل بنده سازي انسان‌ها توسط ماشينها مي‌جنگند، درحالي که نيو کم کم شروع به پذيرفتن نقش خود را به عنوان «شخص يگانه»(يا منجي) مي‌کند.اين دانشنامه در باره فيلم ادامه مي‌دهد: تنوع در گفت‌وگوهاي اين فيلم خيلي زياد است. هيچ سه گانه ديگري را نمي‌توانيد پيدا کنيد که تمام اين ديالوگ‌ها در آن وجود داشته باشد:• باورت نميشه. ولي تو در کوهستان هستي. • تو درواقع در تمامي جرمهاي کامپيوتري که ما براي آنها قوانيني داريم، گناهکار شناخته مي‌شوي. • اونها کشتزارگاه هستن نيو. کشتزارگاه‌هايي بي‌نهايت. جايي که نوع بشر ديگر به دنيا نمي‌آيد. ما کاشته مي‌شويم. • انتخاب يک حيله‌است که بين اشخاص با قدرت و بي‌قدرت به وجود آمده. • در سمت راست به منبع (source) راه دارد و نجات زايان. در سمت چپ به ماتريکس راه دارد و به آن(ترينيتي) و به پايان گونه‌هاي شما.(بشر) جاذبه‌هاي اين فيلم و زيبايي‌هاي فني آن باعث شد تا شش جايزه را نصيبش سازد: – برنده جايزه اسکار بهترين ويرايش فيلم- برنده جايزه اسکار بهترين جلوه‌هاي ويژه – برنده جايزه اسکار بهترين جلوه‌هاي صوتي – برنده جايزه اسکار بهترين صدابرداري – برنده جايزه بافتا بهترين جلوه‌هاي صوتي – برنده جايزه بافتا بهترين صدابرداري«ماتريكس» در رسانه‌هاي فارسي معمولاً ماتريکس نوشته شده) فيلمي است «عملي ـ تخيلي» که در سال 1999 اکران شد. يک آميزه زيبا از اکشن، هنرهاي رزمي و يک فيلمنامه چندلايه باعث شد که اين اثر به عنوان يک شاهکار شناخته شود».چند لايه بودن اين فيلم به سناريوي آن و دنياي مجازي‌هاليوود بازمي گردد. ديالوگ اين فيلم با نگاه مجازي آمريکايي‌ها به جهان خارج کاملا همخواني دارد. آنها جهاني مملو از فساد، بي‌عدالتي، ظلم در قالب حکومت‌هايي ديکتاتور و فاشيست و «محور شر» ترسيم مي‌کنند که عليه آن نيروهايي عدالتخواه، انسان گرا و حامي حقوق بشر و يکه تاز قيام مي‌کنند که به عنوان «شخص يگانه» حکم منجي را براي جامعه جهاني و بشريت بازي مي‌کنند. ماتريکس در حقيقت يک جهان خيالي و يا همان عالم مجازي است که يک انسان قوي و فرهيخته و هوشمند به نام «نيو» در آن انتخاب مي‌شود و سپس به نجات بشريت همت مي‌گمارد.نگاه استراتژيست‌ها و يا همان «آناليزورهاي هوشمند» پروژه «کيش و مات» مثل سناريو نويس‌هاي فيلم «ماتريکس» است.
آنها در دنياي مجازي، دشمني به نام ايران را فرض کرده‌اند که با سلاح‌هاي کشتار جمعي در صدد نابودي جوامع بشري متمدن است و در راس آنها در مسير نابودي جامعه برگزيده اسرائيل گام بر مي‌دارد. به عقيده اين مجموعه، ماتريکس ايراني يک فضاي بدخواه ضد بشر است که بهترين گزينه براي توصيف آن همان اصطلاح «محور شر» است که قبلا توسط جورج بوش رئيس‌جمهور آمريکا به کار گرفته شده بود. اما اين مفاهيم از کجاي انديشه سياسي ـ ديني نظام آمريکا نشات گرفته است؟ پشت دنياي مجازي «پروژه کيش و مات» آمريکايي‌ها آيا يک فلسفه فکري ـ ديني وجود دارد؟ فلسفه‌اي که دايره انديشه ميليتاريسم آمريکايي را در جهان و منطقه آسيايي ما گسترش مي‌دهد ؟ بله، در کنار شکل گيري اين پروژه، يک فلسفه ديني ديگري نيز مخفي شده است که سخنگوي رسمي آن جورج بوش رئيس‌جمهور کنوني آمريکا است و بر همين اساس غلو نکرده ايم اگر بگوييم در ماتريکس ايراني پروژه کيش و مات، نقش نيو در فيلم ماتريکس را ؛ او خود مي‌خواهد اجراء مي‌کند. اين فلسفه ديني پنهان در ضمير سياست خارجي آمريکا را، محقق و نويسنده لبناني «محمد السماک» در کتاب «دين در تصميم سازي دولت آمريکا»(الدين في القرار الامريکي ـ چاپ دوم 2005 ـ دار النفائس ـ بيروت – لبنان) به خوبي مورد تجزيه و تحليل قرار داده است. چکيده بحث او چنين است: به رغم آن‌كه قانون اساسي آمريکا بر جدايي دين از سياست تاکيد مي‌کند اما نقش دين در جريان انتخاب سياست آمريکا به خصوص آنجا که به خاورميانه مربوط مي‌شود، هرگز مورد غفلت قرار نگرفته است. قاموس اين ادبيات ديني توسط جورج بوش، پس از سقوط برج‌هاي تجاري دوقلوي نيويورک در 11/9/2001 با شدت بيشتري مورد استفاده قرار گرفت.(محمد السماک همچون بسياري از انديشمندان ديگر، از اين انديشه ديني در آمريکا به صهيونيسم مسيحي ياد مي‌کند). «جان نلسون داربي»، يکي از لاهوتيون مسيحي آمريکا در قرن نوزدهم، بيشترين نقش را در شکل گيري صهيونيسم مسيحي در آمريکا بازي مي‌کند به گونه‌اي که اين جريان ديني در آمريکا بيشتر از هر کسي، خود را به او مديون مي‌داند. دونالد وانگر (Donald E. Wagner, Anxious for Armageddon, ” Waterlow, Ontario,Herald press,1995 ” P.P81-88) در اين باره مي‌نويسد: جان نلسون داربي کسي است که پدر شرعي صهيونيسم مسيحي در آمريکا به شمار مي‌رود. اين جريان پنج قسيس(کشيش) در آمريکا داشته است که يکي از آنها «دي وايت مودي» است. او مي‌گويد: يهود ملت برگزيده خدا است و اگر ما فرزندان ابراهيم «يهود» را دوست داشته باشيم آنگاه به اميد بازگشت مسيح، سعادتمند خواهيم شد. اما «ويليام بلاکستون»، يکي ديگر از اين پنج تن در کتابي با عنوان «مسيح مي‌آيد» مي‌نويسد: جنبش صهيونيسم اشاره‌اي حتمي به بازگشت مسيح است. او با تاکيد بر حق توراتي يهود بر فلسطين، اعتقاد دارد که آنها به مراحل درخشاني در فلسطين نايل خواهند شد. در فلسفه ديني و فکري اين گروه،شکل گيري اسرائيل و حاکميت قوم يهود بر فلسطين، ارتباط ماهوي با ظهور مسيح دارد از همين رو بين «مسيحيت و قوم يهود» براي ظهور حضرت مسيح در چهارچوب شکل گيري دولت اسرائيل و تکامل آن در فلسطين، ارتباطي همچون ارتباط علت و معلول مي‌بينند. با آن‌كه يهوديان آمريکا هرگز به دعوت به سوي فلسطين و بر پايي صهيون در آن گرايشي نداشتند و خاخام بزرگ يهوديان آمريکا «اميل هيرش» در سال1890 اعلام نمود که کشور آمريکا به مثابه فلسطين براي يهود و صهيون است اما ويليام بلاکستون مسيحي با جمع امضاي 413 تن از شخصيتهاي برجسته آمريکايي و از جمله جان و ويليام راکفلر توانست طوماري به رئيس‌جمهور وقت آمريکا «بنيامين‌هاريسون» تهيه کند که در آن از وي خواسته شده بود تا کنفرانسي بين‌المللي براي بازگشت يهود به فلسطين در آمريکا برپا کند. همه اين انديشه‌ها در حالي است که متوليان آن معتقدند که يهود در نبردي موسوم به «نبرد آرماگدن» از بين مي‌روند، نبردي که يکي از نشانه‌هاي بازگشت حضرت مسيح از ديد آنان است اما اين امر هرگز باعث نمي‌شود که همدردي خود را با يهود کتمان کنند. جنبش صهيونيسم مسيحي، برپايي کمونيسم در روسيه در اوايل قرن بيستم، وعده بالفور براي تشکيل دولت يهودي در فلسطين در سال 1917، جنبش ضد يهودي نازيسم در آلمان را همه از نشانه‌هاي بازگشت موعود مسيح ميدانند و اين همان دوراني است که سياست خارجي آمريکا نيز در خاورميانه به اوج خود مي‌رسد از همين رو جنبش صهيونيسم با همکاري جنبش «کليساي ليبرال آمريکا» فشار فزاينده‌اي را بر دولت آمريکا وارد مي‌کنند تا هم زمان با تشکيل دولت اسرائيل، حمايت‌هاي همه جانبه از آن انجام شود. بر اساس تعليمات صهيونيسم مسيحي، سيطره يهود بر بيت المقدس يکي از مصاديق بارز درستي و صحت اخباري است که از نشانه‌هاي ظهور مجدد مسيح در منابع روايي وارد شده است. از همين زاويه است که رهبران کاخ سفيد با شدت و ضعف‌هاي متفاوت و با گرايشات ديني و ايديولوژيک خاص، هر يک با اين جنبش «فکري ديني» به شکلي همراهي مي‌کرده‌اند. ليندون جانسون رئيس‌جمهور آمريکا، در دهم سپتامبر سال 1968 در برابر يک سازمان يهودي آمريکايي مي‌گويد: بيشتر شما اگر نگويم همه شما، روابط عميقي با سرزمين و ملت اسرائيل داريد، کما اين‌كه خود من هم همين گونه ام، و اين از آنجا نشات يافته است که ايمان مسيحي من از ايمان شما سرچشمه گرفته است، قصه‌هاي توراتي با خاطرات دوران کودکي ام به هم آميخته شده است همانطور که مبارزه شجاعانه يهود معاصر در برابر نسل کشي و آزادي در روح ما جاي گرفته است. جيمي کارتر رئيس‌جمهور سابق امريکا که خود از معتقدين (Born Again) «تولد دوباره مسيح» است در The Blood of Abraham ” London , Sidgwick & Jackson,1985 اعتراف مي‌کند که احساسات مويد صهيونيزم وي، سازنده سياست‌هاي او در خاورميانه بوده است. وي در اول مي‌1978 دولت اسرائيل را به بازگشت به سرزمين تورات تشبيه نمود که صدها سال پيش از آن، از آن اخراج شده بود. و سپس وي ادامه مي‌دهد: برپايي امت اسرائيل در سرزمينش، تحقق پيشگويي‌هاي توراتي است که دولت اسرائيل جوهره آن پيش گويي‌ها است. شايد رونالد ريگان در بين رؤساي جمهور آمريکا بيشترين ايمان و التزام را به عقيده صهيونيسم مسيحي داشته است، او در دامن پدرش «نيل» آنچنان‌كه خانم «گريس‌هالسل» نويسنده کتاب «پيش گويي و سياست» مي‌گويد اين تعليمات را فرا گرفته است.(گريس‌هالسل، پيش گويي و سياست، ترجمه محمد السماک، دار النفائس، بيروت، چاپ پنجم 2003، ص.ص 76-88).«رونالد ريگان» به «نظريه آرماگدن» ايمان داشت. او مي‌گفت: چه بسا ما از نسلي باشيم که آرماگدن را مي‌بيند. و براي همين است که گفته مي‌شود که دوران رياست جمهوري او طلايي ترين دوران صهيونيسم مسيحي بوده است. «دونالد واگنر» در اين باره مي‌نويسد: انتخاب رونالد ريگان نه تنها منجر به روي کار آمدن «حامي ترين دولت آمريکا از اسرائيل» در طول تاريخ شد که بيشترين اعضاي جنبش صهيونيسم مسيحي در آمريکا را به عضويت در مراکز اساسي تصميم گيري دولت آمريکا در آورد که بارزترين آنها وزير دادگستري «اد ميس»، وزير دفاع «کاسپار واينبرگر» و وزير کشور «جيمز وات» بودند که از افراطيون صهيونيسم مسيحي به شمار ميرفتند. (Donald Wanger ,Beyond Armagedon,The Link , New-York:American for Middle East Understanding “1992”P.5.) موضوع در دوران رونالد ريگان فقط به فراخواني اعضاي اين جنبش ختم نشد بلکه وي، کشيشان اين جنبش را به کاخ سفيد، وزارت دفاع «پنتاگون» و شوراي امنيت ملي آمريکا دعوت مي‌نمود تا نظرياتشان در خصوص مسائل استراتژيک را در سايه پيش گويي‌هاي توراتي که به آن ايمان دارند و آن را تبليغ مي‌کنند، اظهار دارند. در سال 1982 کشيش «جيري فولويل» عريضه‌اي به شوراي امنيت ملي آمريکا پيرامون احتمال جنگ اتمي با اتحاد جماهير شوروي سابق تقديم نمود کما اين‌كه کشيش «‌هال ليندسي» در همان زمان در همين خصوص با نظاميان و استراتژيست‌هاي آمريکايي سخن گفت. معروف است که کشيش ليندسي از افراطي ترين کشيش‌هاي جنبش صهيونيسم مسيحي در آمريکا است که قايل به حتميت نبرد آرماگدن است، نبردي که حتما بايد به وقوع بپيوندد تا مقدمه بازگشت دوم مسيح فراهم گردد، وي در کتابش تحت عنوان «The Last Great Planet Earth» بارها به اين نظريه اشاره کرده است. در سال 1984 روزنامه واشنگتن پست، گفت‌وگويي با رونالد ريگان را منتشر ساخت که آن را روزنامه نگار آمريکايي «تام داين» انجام داده بود. در اين مصاحبه، اين جمله به رئيس‌جمهور آمريکا منسوب است: من به پيش گويي‌هاي قديمي مذکور در عهد قديم بازمي گردم، و به نشانه‌هاي پيرامون آرماگدن، و از خود سؤال مي‌کنم که مي‌شود ما از نسلي باشيم که تحقق آن را مي‌بيند، نمي‌دانم آيا اين نشانه‌ها را اخيرا با من ديده ايد يا نه ولي بپذيريد که اين پيش گويي‌ها با حتميت همراه است به دليل آنچه که شاهديم. (Rommie Dugger , Does Reagan Expect a Nuclear Armageddon ? Washington Post , 18 April 1984) … با همين پيشينه فکري، رونالد ريگان در سال 1986 با بمباران ليبي موافقت کرد زيرا که معتقد بود که ليبي دشمن خدا است و هنگامي که بر اساس پيمان استراتژيک آمريکا و اسرائيل در سال 1982، موفق به اخراج نيروهاي فلسطيني از لبنان شدند، رونالد ريگان در يک سخنراني آن را «افتخاري براي آمريکا» تعبيرنمود و آن را اينگونه بيان نمود: افتخاري براي آمريکا است زيرا ما مسئول جستجوي صلح در خاورميانه هستيم، نه به عنوان يک انتخاب که به عنوان يک التزام معنوي «ديني». (Ronald Reagan,P.P 228-234) …. در عهد جورج بوش(پدر) و بيل کلينتون، جنبش صهيونيسم مسيحي از انظار مخفي شد اما به صورت ناگهاني و انفجاري در عهد جورج بوش پسر، دو باره و قوي‌تر از هر وقت ديگري به صحنه آمد. در عهد رئيس‌جمهور کنوني آمريکا بود که تکيه کلامي چون «محور شر» (که در حق ايران نيز بکار رفت) در چهارچوب اصطلاحات ديني جورج بوش بکار رفت که در نگاه ايديولوژيک وي، بار معنايي دقيق و ويژه‌اي دارد و آنگاه بيشتر نمايان مي‌شود که در همين قاموس فکري و ديني، او خود را مکلف به اداي تکليفي مي‌داند که يکي از عناصر اصلي آن مبارزه با عوامل «شر» در جهان کنوني است. با حوادث يازده سپتامبر، نقش انديشه‌هاي ديني جنبش صهيونيسم مسيحي در تصميم سازي دستگاه رهبري آمريکا و به طور مشخص «نهاد رياست جمهوري» بشدت تقويت شد. حتي جنگ متحد امريکا، انگليس با همپيماني استراليا عليه عراق نيز با پيش گويي‌هاي توراتي در نگاه خداوندان انديشه ديني صهيونيسم مسيحي، پيوند خورده است. مثلا کشيش «ديويد بريکنر» مي‌گويد: ما مي‌دانيم که نابودي بابل، که در باب اصحاح 18 آمده است به معني نابودي عراق است کما اين که کشيش «چارلز داير» استاد علم لاهوت در دانشگاه دالس مدعي است که باب اصحاح اشعيا 13 اشاره به قيام صدام و اشغال کردن کويت توسط وي دارد که با هدف ايجاد پايگاهي براي حمله به اسرائيل صورت گرفته است. کشيش داير بر مبناي تفسيراتش از پيش گويي‌هايي توراتي، معتقد بود که صدام حسين جانشين بخت النصر است(کسي که يهوديان را در بابل سرکوب و هيکل را نابود کرد). (C.Dyer,The Rise of Babylon ” Wheaton,Illinois,Tyndale House,(1991)P.198) … دو مؤسسه مهم وابسته به جنبش صهيونيسم مسيحي در آمريکا وجود دارند که اکنون از نقش بسيار کليدي در تصميمات رياست جمهوري و کنگره آمريکا برخوردارند: الف: کميته روابط عمومي مسيحيت اسرائيليChristian Israel Public Affair Committee که به نام سيپاک(Cipac) شناخته مي‌شود که همراه و هم وزن ايپاک(Epac)در آمريکا شناخته مي‌شود. تمامي کمک‌هاي مالي آمريکا مثل کمک‌هاي ثابت ساليانه، کمک‌هاي اضطراري و جمع آوري کمک‌هاي مالي بلاعوض به صورت دولتي و مردمي همه و همه توسط اين کميته، سازماندهي مي‌شود که يک بخش آن در بين دستگاه‌هاي سياسي و قانونگذاري آمريکا تنظيم مي‌شود. ب: مؤسسه دوم ائتلاف يکپارچه ملي براي اسرائيل (The National Unity Coalition for Israel) است که با علامت اختصاري NUCFI شناخته مي‌شود که در سال 1994 تشکيل شد و 200 جمعيت و سازمان يهودي و مسيحي را در بر دارد که جمعيت آن بالغ بر 40 ميليون نفر تخمين زده مي‌شود. فقط يک سال پس از رياست جمهوري جورج بوش رئيس‌جمهور فعلي، سه عامل مهم در تکوين انديشه‌هاي ديني او به شکل کاملا روشني قابل قرائت بود: 1- او به عقيده جنبش صهيونيسم مسيحي کاملا ملتزم و به آن ايمان داشت. فرانکلين گراهام يکي از رهبران اين جنبش در عصر جورج بوش است. جورج بوش در نماز فصح در روز جمعه 18 آوريل 2003 که به رياست فرانکلين گراهام برگزار شد، به دنبال اظهارات گراهام و در تمجيد از مقام وي، چنين مي‌گويد: ريشه‌هاي ايمان را در قلب من کاشت پس، از مسکرات دست کشيده و به مسيحيت گردن نهادم. اما فرانکلين گراهام در همين برنامه در باره اسلام چنين مي‌گويد: بي‌ترديد فرق بين اسلام و مسيحيت همچون فرق بين تاريکي و نور است. (Maureen Dowd , Pentagon Crusaders,Add Insult To Injury,Herald Tribune , April 22 ـ 2003.) 2- سازمان‌ها، مؤسسات و جمعيت‌هاي تابعه اين جنبش پس از آن‌كه قدرت خود را در سازماندهي تبليغات انتخاباتي جورج بوش ثابت نمودند آنگاه به يک عنصر کاملا تاثير گذار در انديشه سياسي جورج بوش تبديل شدند. 3- حادثه يازده سپتامبر محور اساسي در عوامل سياست ساز جورج بوش در قالب انديشه صهيونيسم مسيحي بود که موج جديد عليه اسلام، مسلمانان و اعراب را به دنبال داشت. پس از اين حادثه، کشيش هول ليندسي(H.Lindsay) يکي از معتقدان به اين جنبش و از مقربان جورج بوش مي‌گويد: مسلمانان نه فقط به دنبال نابودي دولت اسرائيل هستند که خواستار نابودي فرهنگ يهودي ـ مسيحي هستند که اساس تمدن غرب را تشکيل مي‌دهد.(H.Lindsay , The Final Battle , P.45.)اختلاف اين منش فکري در اين جنبش را با کليساي کاتوليک، در بيانيه پاپ يوحنا بولس دوم «رهبر پيشين کليساي کاتوليک» مي‌توان ملاحظه کرد. او در بيانيه‌اي پس از حمله آمريکا به عراق، اين جنگ را اقدامي غير اخلاقي و غير قانوني توصيف کرد تا شائبه جنگ مسيحيت عليه اسلام را از بين ببرد. اين در حالي بود که کشيش‌هاي جنبش صهيونيسم مسيحي در چهارچوب پيش گويي‌هاي توراتي از اين جنگ به عنوان يکي از مصاديق ظهور دوم مسيح حمايت مي‌کردند، امري که در نگاه ديني و ايديولوژيک جورج بوش به راحتي قابل خواندن بود. دکتر «حليم برکات»، جامعه‌شناس عرب، جورج بوش را يک روبات برنامه ريزي شده مي‌داند تا يک انسان منفتح. به عقيده وي، اين کشيش‌هاي جنبش صهيونيسم مسيحي آمريکا هستند که او را برنامه ريزي مي‌کنند. دکتر برکات مي‌نويسد: رئيس‌جمهور بوش از جمله کساني است که هيچگاه با خود خلوت نمي‌کند و به کنکاش با نفسش بر نمي‌خيزد چرا که از يک مرجعيت فکري ـ ديني مطلق برخاسته است از همين رو خيلي عجيب نيست که جهان را به «متمدن و غير متمدن» و به «خير و شر» تقسيم مي‌کند و از همين رو است که معتقد است که هر کس با او نيست با مجازات شديد روبه‌رو مي‌شود. دکتر برکات آنگاه به جملاتي از نويسنده آمريکايي جاکسون ليرز اشاره مي‌کند که در باره انتخابات رياست جمهوري و پيروزي جورج بوش از جملاتي مانند «دست خداوند عادل و نجات دهنده…… رياست جمهوري بوش جزئي از يک نقشه مقدس است» سخن به ميان آورده بود. و از مقاله‌اي به قلم جاکسون و به نقل از يکي از نزديکان جورج بوش در عهد رياست وي بر ايالت تکزاس مي‌نويسد: در زماني که جورج بوش حاکم ايالت تکزاس بود، به يکي از دوستانش مي‌گويد: خدا مي‌خواهد که او خود را کانديداي رياست جمهوري کند… و بر ايالات متحده اشاره کرده است که رهبري حمله صليبي آزاديبخش را در خاورميانه رهبري کند.(روزنامه الحيات ـ چاپ لندن ـ 24/4/2003) بين تشکيلات محافظه‌كاران جديد دولت آمريکا و جنبش صهيونيسم مسيحي حلقه ربطي وجود دارد که توسط يک مجموعه سوم اداره مي‌شود که حضوري وسيع از طريق وسايل ارتباط جمعي و رسانه‌هاي گروهي دارند. يکي از شخصيتهاي بارز اين مجموعه «خاخام ياشيل اشتاين» بوده است. اشتاين در باره سياست‌هاي جورج بوش مي‌گويد: سياست رئيس بوش از ايمان عميقش به مسيحيت و از تفاوت قايل شدن بين خير و شر و تصميم قاطعانه اش بر وجوب ايستادگي در براي شر و لزوم جنگ با آن نشات مي‌گيرد از همين رو مواضع وي از قناعت‌هاي شخصيتي او ناشي مي‌شود و يک مانور سياسي نيست. در حقيقت مصداق جمع بين «اصول‌گرايان انجيلي صهيونيسم گرا» و نو محافظه‌كاران سياسي مرتبط با اسرائيل و نيز جنبش صهيونيسم مسيحي در هيئت حاکمه ايالات متحده آمريکا، در «جورج بوش» تجلي مي‌يابد که يک پديده منحصر به فرد در تاريخ سياسي آمريکا به شمار ميرود. بر اساس مقايسه بين سياست‌هاي بوش و مواضع سياسي و نظامي دولت اسرائيل، به خوبي روشن مي‌شود که روش و سلوک نظامي و سياسي اين دو، در سايه تعاليم و آموزه‌هايي بسيار نزديک، به يکديگر شبيه است. در سال 1967 ارتش اسرائيل با عنوان جنگ پيشگيرانه(و يا همان صدور حکم پيش از وقوع جرم) به چهار جناح در مصر، اردن، سوريه و لبنان حمله کرد. در سال 1981 با همين سياست و هدف، نيروي هوايي اسرائيل مراکز اتمي عراق را در هم کوبيد. در سال 1982 ارتش اسرائيل دقيقا با همين عنوان و سياست، جنگ فراگير عليه مقاومت ملي فلسطين و لبنان را آغاز کرد و تا محاصره 74 روزه بيروت و اخراج سازمان آزاديبخش فلسطين از اين کشور نيز پيش رفت. و زير عنوان همين سياست تا کنون، ارتش اسرائيل صدها بار به سرزمين‌هاي اشغالي فلسطين در کرانه غربي و نوار غزه يورش برده، آنجا را به اشغال در آورده است و هزاران نفر را کشته و يا دستگير ساخته است. همين منطق در مدرسه سياسي ـ نظامي اسرائيلي را مي‌توان در نزد آمريکايي‌ها ديد که پس از حوادث 11 سپتامبر به اوج خود رسيده است. جورج با عنوان جنگ پيشگيرانه به عراق حمله نمود و آن را پايه‌اي در سياست خارجي آمريکا قرار داد. رئيس‌جمهور آمريکا در ژوئن 2002 در پايگاه نظامي «وست پوينت» مبناي اين سياست را اينگونه بيان مي‌کند: «بر نيروهاي آمريکايي است که در آينده، قبل از آن‌كه هر تهديد شکل واقعي به خود گيرد، به واکنش در برابر آن اقدام نمايند. امنيت آمريکا اقتضاء مي‌کند که همه آمريکايي‌ها براي اقدامات پيشگيرانه در آمادگي کاملي باشند».پس از پايان چند دهه جنگ سرد و اتخاذ سياست‌هاي «جلوگيري و بازداندگي» در برابر بلوک شرق، جورج بوش مبدأ جديدي در سياست خارجي آمريکا اعلام نمود که اولين ترجمه آن بر کشور عراق منطبق گرديد…. و سرانجام اين‌كه با اين پشتوانه‌هاي ديني (و استنباط‌هاي ايديولوژيک بر اساس همبستگي جنبش صهيونيسم مسيحي، اصولگرايان انجيلي متمايل به انديشه صهيون و نقش آن در ظهور دوباره مسيح و نيز نو محافظه‌كاران دولت آمريکا) جنگ عليه عراق آغاز مي‌شود( در کنار اهداف نظامي و اقتصادي آمريکا) تا نگاه‌هاي امنيتي و سياسي آمريکا در باره خاورميانه با انديشه‌هاي ديني در هم آميزد. از همين دريچه است که وزارت دفاع آمريکا از سربازي که به عراق اعزام کرده است مي‌خواهد تا دعا کنند و از خدا بخواهند تا تصميمات رئيس‌جمهور بوش را تصميماتي «الهي» قرار دهد تا از اعتراضات صداهاي بشري در داخل(و خارج از آمريکا) در امان باقي بماند. در فضاي همين ديدگاه‌هاي ديني بود که پس از حمله آمريکا به عراق، يکبار جورج بوش کلمه «صليبي» را در نطق خود در بيان علل حمله به عراق به کار گرفت که با واکنش ديني در پايتخت‌هاي اسلامي و کاتوليک در واتيکان مواجه شد. يکي از نکات بسيار جالب در مواضع رهبران مسيحي از جنبش صهيونيسم مسيحي در آمريکا، مخالفت آنان با پيمان‌هايي است که با طرف‌هاي فلسطيني به امضاء رسيده است. به عقيده آنان اين پيمان‌ها با لوازم و شروط «بازگشت دوباره مسيح» و «قطعي بودن نبرد آرماگدن» کاملا در تعارض است. کشيش «والتر ريگانس» يکي از اين عناصر، ضمن مخالفت با «پيمان اسلو» و «پيمان واي ريور» تاکيد مي‌کند که اين توافقنامه‌ها به «روياهاي فلسطيني» بر سر قدس «مشروعيت» مي‌بخشد. او مي‌گويد: اين پيمان‌ها خيانت به خدا و نيت‌هاي ملت يهود است…. صلح يک امر دورغين است که ريشه‌هاي آن از شيطان سرچشمه مي‌گيرد.(Walter Riggans , The Messianic Community and the Hnad Shake , Shalomi , 1995) و اما کشيش «کلارنس واگنر» مي‌گويد: بر ما است که ديگران را تشويق کنيم تا طرح‌هاي الهي را بفهمند نه آن‌كه در پي نقشه‌ها و برنامه‌هايي باشند که ساخته بشر يا در سازمان ملل يا حتي در ايالات متحده و يا اتحايه اروپا يا در اسلو و يا در واي ريور است…خدا مبرا از هر نقشه‌اي است که شهر قدس در خطر يک نبرد قرار گيرد، نبردي که کوه صهيون و کوه زيتون را در معرض خطر قرار دهد. بدون شک مسيح، هرگز به شهر اسلامي‌اي که از آن به «قدس» تعبير مي‌کنند، باز نمي‌گردد اما به شهري يهودي که از آن به «اورشليم» ياد مي‌کنند، باز خواهد گشت. (Clarence Wagner,Driving the Nations Crazy , Bridges For pace publication , P. 9.) گرايش ديني جورج بوش در بسياري از تصميم گيري‌هاي سياسي اش اکنون بر بسياري از کارشناسان سياسي آمريکايي نيز روشن شده است. کارشناس سياسي آمريکايي «نيکولاس کريستف» در مقاله‌اي در روزنامه هرالد تريبيون آمريکا( Nicolas Kristoff , Herald Tribune , 5 ـ 3 ـ 2003) در باره گرايشات مذهبي جورج بوش نوشت: «راست محافظه‌كار ديني انجيلي نقش بارزي را در تصميمات رئيس بوش ايفاء مي‌کند، تصميم رئيس‌جمهور براي جنگ عليه عراق ميزان اين نفوذ پذيري را تا حد بسياري نشان مي‌دهد، بنابراين جنگ در عراق، ابعاد ديني روشني دارد».در همين چهارچوب است که بسياري از کارشناسان خاورميانه منتظر «تجزيه منطقه» و به خصوص عراق به دولت‌هاي کوچکتري هستند زيرا اين امر قبل از هر چيز «امنيت اسرائيل» را در منطقه در دراز مدت تثبيت خواهد کرد. و اين يکي از باورهاي ديني رئيس‌جمهور آمريکا در چهارچوب اعتقادات ديني جنبش صهيونيسم سياسي نيز تلقي مي‌شود. و شايد به همين دليل است که سناتور آمريکايي «جيم موران» در سوم مارس 2003 در اکونوميست نوشت: جنگي که بر عراق سايه انداخته است ساخته و پرداخته دستان يهودي قدرتمند آمريکايي است، اگر اين دستان پرقدرت در کار نمي‌بود ما به شکل ديگري با اين جنگ برخورد مي‌کرديم. اين اظهارات او برايش در آمريکا بسيار گران تمام شد چرا که در قالب يک جنگ رواني گسترده، به ضديت با يهود متهم شد و خواستار استعفايش از کنگره شدند. آنچه تا اين بخش از موضوع بحث آمد، با صرف نظر از برخي توضيحات، به طور کامل از کتاب «الدين في القرار الامريکي» نوشته «محمد السماک» آمده است تا بر اساس آن، نشان دهيم که مسئله خاورميانه، فلسطين و اسرائيل و نيز ايران در کجاي انديشه ديني رئيس‌جمهور آمريکا قرار دارد، انديشه‌اي که بايد برخاسته از نگاه لائيک قانون اساسي آمريکا(جدايي دين از سياست) باشد اما ديديم که اين نگاه عملا در مسائل خاورميانه به دليل مرکزيت اسرائيل در سياست خارجي امريکا، کاملا بي‌خاصيت و بي‌اثر شده است. و اما پيوند سه موضوع:1- پروژه کيش و مات 2- ماتريکس جنگي ايراني3- انديشه صهيونيسم مسيحي در آمريکا و نومحافظه‌كاران کاخ سفيد در کجا و به چه شکلي تحقق مي‌يابد؟ از يک سو آمريکايي‌ها به دنبال بهانه و فرصت براي حمله به ايران مي‌گردند و به همين منظور از اينجا و آنجا، خبر از تلاش‌هاي مقدماتي براي اين هدف مي‌رسد که يکي از آنها طرح پروژه کيش و مات است. براي اينکار آنها دنياي مجازي‌اي ساخته‌اند که بي‌شباهت با فيلم ماتريکس‌هاليوود نيست. بر اين اساس ابتدا ايران به کشوري به عنوان تهديدي عليه جامعه بشري معرفي مي‌شود، آنگاه جامعه جهاني عليه او قد علم مي‌کند و سپس تحريمهايي جهاني عليه او اعمال مي‌شود و در مرحله آخر به عنوان يک کشور حامل سلاح‌هاي کشتار جمعي مورد هجوم همه جانبه قرار مي‌گيرد تا هم اسرائيل از دست او راحت شود و هم جامعه بين‌الملل از شر آن در امان بماند. همه اين اقدامات با دورنماي سياست خارجي آمريکا در خاورميانه در بعد امنيتي، اقتصادي و نظامي مطابقت دارد و از همه مهمتر با آموزه‌هاي ديني پروتستان‌هاي اصولگراي آمريکايي و از جمله رئيس بوش کاملا همخواني دارد و چه بسا از ديدگاه آنها، اين امر مقدمه نبرد آرماگدن هم باشد و مقدمه ظهور دوم مسيح را نير فراهم کند. تا اينجا همه چيز مثل «دنياي مجازي ماتريکس» به نفع قهرمان فيلم «هيو» که همان منجي آمريکايي است به پيش مي‌رود اما آمريکايي‌ها فراموش کردند که دنياي مجازي و پرداختن به عالم حقيقت در دنياي مجازي از طريق پروژه‌اي به نام کيش و مات، نقايص و کمبودهاي بسيار خطرناکي هم دارد و از همه مهمتر اين‌كه ممکن است همچون قصه عراق، آنها را از حقيقت دور کند. در حالي که به عقيده جورج بوش، مي‌بايستي با يک گلوله و بدون تلفات، امنيت و دمکراسي بر عراق حاکم مي‌شد و شر دولت صدام حسين و آثار آن در مدتي تا حداکثر دو هفته از صحنه خاورميانه پاک مي‌شد اما چهار سال گذشته و حدود چهار هزار کشته بر دستان وزارت دفاع آمريکا «پنتاگون» بر جاي مانده(و هزاران مجروح جسمي و روحي ديگر) و صدها ميليارد دلار هزينه شده اما آمريکايي‌ها هنوز اول راهند؟ آيا استراتژيست‌ها، آناليزورها و طراحان امريکايي، پيش از حمله به عراق، تبعات و آثار آن را نيز در دنياي مجازي بررسي کرده بودند؟ موضوع را بيش از حد کش ندهيم و از همين جا براي ورود به دنياي حقيقي جنگ با ايران، از زبان بازيگران اصلي داستان، آنها که متولي دفاع از کشور و انقلاب در برابر هجوم خارجي هستند، بشنويم که چه مي‌گويند؟ بيش از همه، استراتژيست‌هاي آمريکايي بخوانند و بدانند که اگر جنگي در منطقه عليه ايران آغاز کنند، به راستي چه اتفاقي خواهد افتاد و نتايج آن چه خواهد بود؟ براي آن‌كه از دنياي مجازي به دنياي حقيقي وارد شوند، با دقت بيشتري از اين به بعد را مطالعه کنند. نيروهاي نظامي آمريکايي اکنون بيش از هر زمان ديگري در بين نيروهاي مسلح ايران به ايمان و عقيده سپاه پاسداران انقلاب اسلامي پي برده‌اند. نيروهاي اطلاعات ـ عمليات ارتش آمريکا پس از استقرار در عراق به صورت مستمر به منظور اهداف نظامي و اطلاعاتي در نزديکي مرزهاي ايران حضور پيدا کرده‌اند و بارها از نزديک چشمشان به نيروهاي سپاه پاسداران انقلاب افتاده است و هلي کوپترهاي آمريکايي که بر فراز مرز عراق و در نزديکي مرز‌هاي ايران در جنوب به پرواز درمي آمده‌اند مي‌دانند که نيروهاي مسلح ايران و از جمله سپاه پاسداران لحظه‌اي براي آتش به سوي نيروهاي متجاوز و به خصوص از جنس آمريکايي اش درنگ نمي‌کنند و اگر خاطرات خود در عراق را روزي منتشر کنند حتما اين لحظات را متذکر خواهند شد. به همين دليل از بين فرماندهان نيروهاي مسلح ايران به مواضع رسمي فرماندهان سپاه اکتفاء مي‌کنم تا آناليزورهاي آمريکايي را از فضاي مجازي به عالم حقيقت وارد کنم. سردار سرلشکر «محمد علي جعفري» فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در نخستين روزهاي تصدي فرماندهي سپاه اعلام نمود: «به صلاح دشمنان هست که از تهديد نظامي دست بردارند، ما با توانمندي‌هاي خود مي‌توانيم مقابله به مثل کنيم و ضرباتي سنگين‌تر از آنچه دشمن به ما مي‌زند به آن وارد کنيم».سرلشکر جعفري تاکيد مي‌کند که وظيفه اصلي سپاه، دفاع از انقلاب اسلامي و دستاوردهاي آن است. وي تصريح نمود: «يکي از نقاط ضعف آمريکايي‌ها در منطقه همين است که آنها آمدند در اطراف ايران مستقر شده اند». سردار جعفري ادامه مي‌دهد: «آنها قادر نيستند خودشان را از تير رس سلاح‌هاي دوربرد ما دور کنند». سرلشکر جعفري «مقابله به مثل» براي از بين بردن دشمني که از خاک و يا فضاي کشوري عليه ايران اقدام مي‌کند را حق طبيعي نيروهاي مسلح ايران مي‌داند. اما مهمترين بخش مربوط به مواضع فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي آنجايي است که مي‌گويد: «اشراف اطلاعاتي و توانمندي موشکي استراتژيک، دو نکته برجسته سپاه است که بايد اين دو نکته مورد توجه قرار گيرد». معناي اين اظهارات فرمانده سپاه آن است که تمامي تحرکات آمريکا در خليج فارس، عراق و افغانستان تحت اشراف ايران است و نيروهاي اطلاعات ـ عمليات اين نيرو در هيچ لحظه‌اي از رصد پايگاه‌ها و نيروهاي آمريکا در منطقه غفلت نکرده‌اند بر همين اساس اگر روزي يگان موشکي سپاه اراده کند مي‌تواند اهداف از قبل شناسايي شده را در هم بکوبد، حمله موشکي که به اعتقاد سردار «محمود چهارباغي» خطاي نزديک به صفر درصد دارند: «تجهيزات هدايت آتش کامپيوتري که با سرعت بالا و خطاي نزديک به صفر درصد و نيز با نيروي انساني مجرب و با ايمان محقق شده به طوري که اولين گلوله ما قطعا در 50 متري هدف فرود مي‌آيد».و اما چرا سردار جعفري به عراق و افغانستان اشاره مي‌کند؟ چهار دليل روشن و آشکار وجود دارد: 1- آمريکا در عراق و افغانستان به عنوان نيروي اشغالگر حضور دارد و همه مخالفان اشغال مي‌توانند از حق طبيعي خود براي مقاومت آزادي کشورشان استفاده کنند. 2- انديشه ديني و سياسي بسياري از نيروهاي آزاديبخش در کشورهاي اسلامي اين حق را به آنها مي‌دهد تا براي دفاع از نواميس مسلمين به دفاع از ديگر ملت‌هاي مسلمان برخيزند همانگونه که در عصر اشغال افغانستان توسط ارتش شوروي سابق رخ داد.3- اين حق طبيعي هر کشوري است که جانب احتياط را در مرزهاي کشوري که تحت اشغال است را رعايت کند و توان نيروهاي اشغالگر را در آن کشور هر روز و هر ساعت ارزيابي و تجزيه و تحليل کند به خصوص آن‌كه ارتش اشغالگر در آن کشور، کشور ديگر را نيز تهديد به حمله نظامي کرده باشد. 4- در هر دو کشور افغانستان و عراق، به رغم حضور نيروهاي سياسي داخلي در نظام سياسي آن دو، اما جريان مقاومت در برابر ارتش اشغالگر بسيار قوي است و اين امر بر همگان واضح و مبرهن است به گونه‌اي که حتي مي‌تواند ترکيب سياسي حاکميت را در اين دو کشور بر هم زند. شروع هر گونه حمله‌اي به ايران، به معناي آسيب پذيري جدي ارتش آمريکا در افغانستان و به ويژه در عراق است. با هرگونه جنگي عليه ايران، جنگ عليه ارتش اشغالگر آمريکا در چند جبهه در افغانستان و عراق عليه نيروهاي آمريکايي شدت مي‌گيرد و علاوه بر ايران، امريکا بايد در برابر سيل حملات نيروهاي مقاومت در عراق و افغانستان، جبهه‌هاي جديدي را ايجاد کند. از همه مهمتر در اين پرونده حضور نيروهاي زبده و پارتيزاني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ايران است که سال‌ها در داخل خاک افغانستان و عراق عليه ارتش شوروي سابق و نظام بعثي صدام حسين جنگيده‌اند و همچون کف دست بر تمامي نقاط اين دو کشور اشراف دارند. نيروهايي که بسيار دقيقتر از ماهواره‌هاي جاسوسي آمريکا عمل مي‌کنند و علاوه بر توانايي عمليات نظامي بسيار گسترده در عراق و افغانستان، توان بسيار بالايي براي بسيج و متمرکز کردن نيروهاي مقاومت دو کشور عليه آمريکا دارند. اين‌ها همه در کنار توانايي‌هاي موشکي سپاه و ارتش ايران براي هدف قرار دادن نيروهاي آمريکايي در اين دو کشور است. اگر آناليزورهاي طرح «کيش و مات» اين مطالب را قبول ندارند در عراق از جلال طالباني رئيس‌جمهور عراق، نوري المالکي نخست وزير عراق و عبدالعزيز حکيم رئيس مجلس اعلاي انقلاب اسلامي سؤال کنند. آنها از طالباني و بارزاني سؤال کنند که وزير نيروي فعلي ايران، سيد پرويز فتاح، در ايام جنگ تحميلي ارتش عراق عليه ايران چند وقت و چرا در کردستان عراق بود و آنگاه ليست کاملي از آنها در باره توانايي‌هاي فرماندهان و اعضاي سپاه پاسداران تهيه کنند. در افغانستان هم از معاونان فرمانده شهيد افغانستان «احمد شاه مسعود»، و ديگر فرماندهان جهادي افغانستان، از وزير خارجه سابق افغانستان دکتر عبدالله و وزير کشور سابق يونس قانوني سؤال کنند که سپاه پاسداران انقلاب اسلامي با افغانستان در کنار هم چه معنايي مي‌دهد؟ از سويي ديگر آيا همفکران سياسي، فکري و ديني ايران در عراق و افغانستان در برابر هجوم به ايران ساکت مي‌نشينند و هيچ اقدامي عليه آمريکا نمي‌کنند؟ ايا مراجع شيعي عراق و مراجع اهل سنت در اين دو کشور در برابر حمله آمريکا سکوت مي‌کنند يا همگان را به جنگ با آمريکا و دفاع از مسلمانان ايران فرا مي‌خوانند……. و همه اين امور نشان مي‌دهد که اگر جنگي از سوي آمريکا عليه ايران شروع شود پيش از انديشيدن در باره خليج فارس و نفت ، اول از همه بايد به فکر نيروهاي خود در افغانستان و عراق باشد و در طرح استراتژيک پيشين خود در اين دو کشور تجديد نظر کند. از سويي ديگر همه اين عوامل نشان مي‌دهد که آناليز فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ايران، يک آناليز دقيق از شرايط آمريکا در افغانستان و عراق است و بر يک نقطه بسيار دردناک در جسم آمريکا در اين دو کشور انگشت گذارده است.اما اين همه داستان نيست. سردار نقدي «فرمانده سابق لشکر 9 بدر» در زمان جنگ تحميلي و از فرماندهان کنوني ستاد کل نيروهاي مسلح ايران در اظهاراتي آب پاکي را بر روي دست ارتش آمريکا ريخت تا آنها ديگر به نمايش‌هاي تجهيزات نظامي ارتش و سپاه ايران دل خوش نکنند. وي اظهار مي‌دارد: «هر کشوري براي خودش سلاح‌هايي را دارد که به منظور غافلگيري در روز جنگ، اسرار آن را حفظ مي‌کند و در رژه‌ها آن را به نمايش نمي‌گذارد و ما هم نمي‌توانيم در مورد اين نوع سلاح‌ها صحبت کنيم و شايد خيلي از اين سلاح‌هاي جديد که دستاوردهاي ما هستند، از اين نوع اسلحه باشد».طراحان جنگ مجازي در آمريکا اين اظهارات را بايد جدي بگيرند دليل آن رشد و توسعه تکنولوژي هسته‌اي ايران به دور از چشم سازمان سيا در ايران است. فرداي آغاز جنگ عليه ايران ممکن است نيروهاي آمريکايي با سلاح‌هاي جنگي پيشرفته‌اي مواجه شوند که هرگز در معادلات آناليزورهاي آمريکايي نبوده است. آيا کشوري که مي‌تواند به تکنولوژي سانتريفيوژ p1 و سپس به نوع بالاتر يعني p2 دست يابد، نمي‌تواند از همين الان داشتن سلاح‌هاي پيشرفته و جديد و مخرب اعلام نشده را مدعي شود؟ سردار سرتيپ «حسين علايي» رئيس سابق ستاد سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و استاد دانشکده فرماندهي سپاه و يکي از آناليزورهاي نظامي ايران اين ادعاي ما را در قالبي ديگر تاييد مي‌کند. او مي‌گويد: «آنچه مسلم است اين است که ايران در مقابل حمله ساکت نخواهد نشست و از تمام ابزار و امکاناتي که در اختيار دارد براي مقابله با دشمن استفاده خواهد کرد طبيعتا ايران سعي مي‌کند از ابزارهايي که استفاده خواهد کرد و تاکتيک‌هايي که بکار خواهد برد را رو نکند و مشخص نکند که اين ابزارها و تاکتيک‌ها چه خواهد بود، اما آنچه مسلم است از همه امکاناتش در حوزه جغرافيايي ايران و خارج ايران بهره خواهد برد، آمريکايي‌ها قادر به حمله به ايران هستند اما قادر به دفع همه پاسخ‌هاي ايران نيستند». اما فرمانده پيشين سپاه و مشاور عالي رهبري در امور نيروهاي مسلح «سردار رحيم صفوي» تاکيد مي‌کند که آمريکايي‌ها تا کنون از تشخيص توان و قدرت پاسخگويي نيروهاي مسلح ايران و به خصوص سپاه عاجز مانده‌اند. سردار صفوي مي‌گويد: «آمريکايي‌ها سه مشکل در حمله به ايران دارند، مشکل اول چگونگي واکنش ايران است، آنها هنوز نمي‌دانند ايران با قدرتي که دارد چه بلايي بر سر آنها مي‌آورد. امروز آنها در دسترس و هم مرز با ما هستند و سياسيون و نظامي‌هاي واشنگتن به خوبي مي‌دانند که اين به چه معنا است…..». اکنون بايد از آناليزورهاي طرح کيش و مات سؤال نمود آيا اين اظهارات سردار صفوي را جدي گرفته اند؟ آيا آنها مي‌دانند که هر گونه آغاز جنگ پيشگيرانه آمريکا منجر به يک جنگ دفاعي فراگير و ناگهاني ايران عليه آمريکا در سه منطقه افغانستان، خليج فارس و عراق تبديل مي‌شود؟ شايد بهتر باشد بهترين استرتژيست‌هاي آمريکا در کميته‌هاي بررسي حمله به ايران، پيش از پاسخ به اين سؤالات به آخرين اظهارات رسمي و قاطعانه فرمانده توپخانه و موشکهاي نيروي زميني سپاه پاسداران نيز توجه کنند. اين فرمانده «سردار محمود چهارباغي» که صراحت، قاطعيت و جدي بودن از صورتش کاملا پيدا است ضمن اشاره به شناسايي دقيق اهداف و پايگاه‌هاي دشمنان(اشاره به آمريکا) مي‌گويد: «در اولين دقيقه هر تهديد عملي دشمن، نيروي زميني سپاه 11 هزار راکت و گلوله به مواضع مشخص شده متجاوز شليک مي‌کند».اما دکترين عملياتي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي مبتني بر دکتريني است که قابليت بالاترين انعطاف‌ها را در ميدان نبرد به او مي‌دهد. سردار محمودي در اين خصوص چنين مي‌گويد: «هم اکنون در زمينه آموزش، دو نوع عمليات منظم و نامنظم(يا همان ناهمتراز) آموزش داده مي‌شود، تا اگر کشورهاي همجوار شيطنتي داشتند با مدل منظم و اگر ارتشي که از نظر تجهيزات و تسليحات نا برابر است اقدامي کرد، بتوانيم در برابر آن ارتش فرضي قوي، از سلاح‌هاي خود به شکل دکترين نامتقارن و به بهترين نحو استفاده کنيم».نکته مهم در اظهارات اين فرمانده سپاه اين است که در حال وقوع جنگ با نيرويي در حد و اندازه آمريکا، از قبل به قدرت تسليحاتي و تجهيزاتي او اعتراف دارند و آن را از اين نظر قوي‌تر از خود مي‌دانند لذا هيچگاه به مانورهاي بيهوده و رجز خواني صرف در برابر آن روي نمي‌آورند بلکه با درايتي واقع گرايانه و با ارزيابي دقيق از امکانات خود و دشمن، به بهترين شيوه دفاع و ضربات مهلک عليه نيروهاي نظامي آمريکا در يک جنگ احتمالي روي مي‌آورند. به بيان ديگر، فرماندهي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ايران در برابر هر گونه جنگ احتمالي با آمريکا، يک نيروي کاملا واقع گرايانه است و نه يک نيرويي که فقط فرياد مي‌کشد و طرف مقابل را به هيچ مي‌انگارد. شايد مهمترين بخش آموزش‌هاي نظامي و استقرار يگان‌هاي موشکي سپاه به اين نکته باز مي‌گردد که اين نيرو براي حفظ اسرار نظامي و سرعت عمل براي ضربه وارد کردن به دشمن، توانسته است سايت‌هاي موشکي خود را از ديد آمريکا پنهان نگهدارد. سردار محمود چهارباغي در اين خصوص مي‌گويد: «اين آموزشها و تاکتيک‌ها به گونه‌اي انجام گرفته که دشمنان نتوانند مواضع شليک ما را پيدا کنند تا در روز موعود بتوانيم به آنها ضربه لازم را وارد کنيم». وي ادامه مي‌دهد: «ما ضمن در اختيار داشتن مهمات متنوع، در هيچ کجا تمرکز تجهيزات و مهمات نداريم و شناسايي يک نقطه، لطمه‌اي به ما نمي‌زند» سردار محمودي آنگاه از قدرت راکت‌هاي سپاه که تماما ساخت داخل و به صورت انبوه، مدت‌ها است که در کشور توليد مي‌شود سخن به ميان مي‌آورد و اعلام مي‌دارد که اين راکت‌ها با ويژگي رادار گريزي با برد 150 کيلومتر در حاشيه خليج فارس، درياي عمان، مرز عراق مستقر شده‌اند. با آن‌كه سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ايران از تقسيم فرماندهي در نقاط مختلف ايران و اعطاي صلاحيت‌هاي تصميم گيري و فرماندهي در شرايط اضطراري تا کنون سخني به ميان نياورده است اما با توجه به سير تهديدات آمريکا عليه ايران از 11 سپتامبر 2001 تا کنون، بعيد به نظر نمي‌رسد که با توجه به قابليت‌هاي بالاي فرماندهي فرماندهان سپاه و لزوم تقسيم نقاط عملياتي و استراتژيک در زمان يک جنگ فرضي، از هم اکنون تقسيم وظايف فرماندهي صورت گرفته و در صورت ايجاد هر گونه مشکلي در مرکز، آنها به وظايف محوله خود اقدام مي‌کنند.سردار جعفري فرمانده سپاه پاسداران در همين چهارچوب و در راستاي استراتژي نبرد نامتقارن سپاه مي‌گويد: «از آنجا که توانمندي مادي و تکنولوژي دشمن نسبت به ما بالاتر است بايد به سمت انتخاب سياست‌ها و روشهاي مناسبي برويم تا در صورت نياز بتوانيم اين نيازمندي‌ها را کنترل کرده و همچون جنگ سي و سه روزه شکست را به دشمن بچشانيم». سردار جعفري دشمن ايران را از هرگونه حمله بر حذر مي‌کند و توصيه دارد آنها برخورد غير منطقي را به کناري بگذارند و از فکر حمله به ايران خودداري کنند چرا که به اعتقاد وي: «سپاه آمادگي کامل دارد تا در برابر هرگونه تجاوزي ايستادگي کرده و با سيلي محکمي پاسخ آن را بدهد». در کنار همه قدرت‌هاي نظامي سپاه، مديريت بسيج نيروي انساني اين نيروي نظامي نيز يکي از نقاط قوت آن به شمار مي‌رود. بر اساس آخرين برآوردهايي که در جريان مانورهاي نظامي مشترک سپاه و بسيج به دست آمده است، سپاه پاسداران در کمترين زمان ممکن مي‌تواند بين پنج تا ده ميليون نفر را براي دفاع از کشور بسيج کند. بر خلاف نيروهاي مردمي که پس از هر جنگي در يک کشور و به منظور دفاع بسيج مي‌شوند و آنگاه به آموزش‌هاي نظامي مي‌پردازند اما نيروي بسيج سپاه، از دوران پس از پايان جنگ عراق عليه ايران در حالت نيمه آماده حفظ شده‌اند که در چهار سال اخير و به خصوص پس از حمله آمريکا به عراق در حالت آمادگي کامل براي ورود به جنگ و دفاع از کشور به سر مي‌برند. اين نيرو نه تنها براي دفاع از شهر‌ها و مرزها آمادگي کاملي داشته و از مدتها قبل تقسيم وظايف آنها صورت گرفته است که با توجه به تجربه جنگ تحميلي هشت ساله از قابليت ادغام در عمليات برون مرزي سپاه در صورت هرگونه تهاجمي عليه ايران نيز برخوردارند. سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و ارتش ايران اکنون از قابليت‌هاي نظامي در خارج از آب‌ها، هوا و مرزهاي زميني کشور برخوردارند و حتما نمونه‌هايي از اين توانايي‌ها را آمريکايي‌ها در جريان مانورهاي نظامي ايران در منطقه درياي عمان و اقيانوس هند ديده‌اند و آنها به خوبي مي‌دانند که يک بلوف سياسي و يا يک جنگ رواني نيست بلکه يک پتانسيل بالقوه در بدنه نظامي ايران است که امکان بالفعل شدن آن يک امر واقع است. ايران با تکيه به توان نيروي هوايي، نيروي دريايي، نيروهاي آبي خاکي و توان موشکي دوربرد خود در انواع زمين به زمين ـ زمين به هوا ـ زمين به دريا ـ دريا به دريا و هوا به سطح ، قدرت کنترل بر تنگه هرمز را در صورت وقوع يک جنگ را دارد. سردار سرلشکر رحيم صفوي پيشتر، وخامت اقتصاد جهاني در صورت هرگونه حمله‌اي از سوي آمريکا به ايران در سايه اختلال در امنيت خليج فارس را گوشزد نموده بود: «25 درصد کل نفت جهان در آمريکا مصرف مي‌شود، هنوز جنگ نشده قيمت نفت به يکصد دلار رسيده است، بنابر اين اگر يک ترقه در خليج فارس زده شود، قيمت نفت به بيش از 200 دلار خواهد رسيد».آناليزورهاي آمريکايي حتما از واقعه هدف قرار گرفتن «ناو استارک» در 17 مي‌1987 توسط دو موشک اگزوست فرانسوي که از يک هواپيماي عراقي به اشتباه شليک شده بود، با خبرند و مي‌دانند که ده‌ها کشته وزخمي برجاي گذاشت. اين ناو در اثناي جنگ تحميلي در آب‌هاي خليج فارس هدف قرار گرفت و با توجه به فضاي جنگي آن روز، به طور قطع ناو استارک در حالت آماده باش به سر مي‌برده است اما با اين وجود چگونه در برابر موشک‌هاي اگزوست فرانسوي نتوانستند از خود دفاع کنند؟ حال که بيست سال از آن دوران گذشته و تکنولوزي موشک‌هاي هوا به سطح ده‌ها بار از آن دوران پيشرفته‌تر شده اند، ناوهاي آمريکايي که اکنون در خليج فارس قرار دارند آيا مي‌توانند در برابر انواع موشک‌هاي نيروهاي مسلح ايران مقاومت کنند؟ آناليزور‌هاي آمريکايي «طرح کيش و مات» بهتر است از نيروي هوايي اسرائيل سؤال کنند که آنها در طي 33 روز جنگ با حزب الله لبنان توانستند چند «پايگاه موشکي متحرک حزب الله لبنان» را هدف قرار دهند؟ و چرا نتوانستند تا پايان شامگاه روز سي و سوم جنگ، از پرتاپ موشک‌هاي حزب الله جلوگيري کنند؟ پس چگونه ارتش و نيروي هوايي آمريکا در وسعتي به سرزمين ايران و با قدرتي به مراتب قوي‌تر از يگان‌هاي موشکي ارتش‌هاي خاورميانه، قادر خواهند بود جلوي «شليک موشک‌هاي دوربرد ايران» را بگيرند؟از سويي ديگر آيا يک جنگ احتمالي فقط در محدوده جغرافيايي ايران محدود مي‌ماند و آيا احتمال نمي‌دهند جنگ به سوريه و لبنان نيز گسترش پيدا کند؟ و آيا اين امر به منزله گسترش جنگ به اسرائيل نيست؟ البته بر همگان روشن است که انديشه فکري رئيس‌جمهور آمريکا و تيم همراه وي در کاخ سفيد با بروز يک جنگ احتمالي جديد در منطقه که يک طرف آن ايران خواهد بود کاملا مطابقت دارد و بهترين صفتي که براي رئيس‌جمهور آمريکا جورج بوش مي‌توان تعيين نمود «جنگ طلبي» وي در سايه اعتقادات فکري او مي‌باشد. اگر قرار باشد جورج بوش با اعلان جنگي يکطرفه عليه ايران، امنيت شهروندان ايراني را به مخاطره بياندازد ديگر چه دليلي وجود دارد که شهروندان آمريکايي در درون کشور خود احساس امنيت کنند؟ چرا کشوري که مورد تجاوز و حمله از سوي ارتش امريکا قرار گرفته است اجازه مقابله به مثل در درون آن کشور را ندهد؟ و جنگ را به هر شکل ممکن به داخل کشور متجاوز منتقل نکند؟ آيا استراتژيست‌هاي با هوش آمريکايي به اين فکر کرده‌اند که اگر کشوري قابليت انتقال يک جنگ احتمالي به آمريکا را داشته باشند چه تحولي در جهان رخ خواهد داد؟ آيا به اين انديشيده‌اند که دکترين انتقال جنگ و مقابله به مثل از هم اکنون مي‌تواند پاسخ غافلگيرانه دفاعي يک کشور مورد هجوم قرار گرفته عليه ارتش متجاوز آمريکا باشد؟ آنهايي که در دنياي مجازي عليه ايران ماکت‌هاي حمله را تدارک مي‌بينند پس بايد در دنياي مجازي خود فرض حملات متقابل در درون آمريکا را نيز در طراحي‌ها و بررسي‌هاي خود داشته باشند آن هم کشوري که فقط در ظرف کمتر از يک ساعت در 11 سپتامبر 2001 شاهد فرو پاشي مظهر تجاري خود بوده است. پس آيا بهتر آن نيست که دولتمردان آمريکايي به داستان تهديدات پياپي خود عليه ايران پايان دهند و رجزخواني و لشکر کشي عليه ايران را خاتمه بخشند و به پاي ميز مذاکره با ايران در سال 2007 بيايند تا از وقوع يک تراژدي جديد عليه يکي ديگر از کشورهاي اسلامي و عليه نيروهاي خود در خاورميانه جلوگيري کنند؟ … و همه آنچه تا کنون در بررسي پاسخ‌هاي احتمالي ايران آمده است فقط مربوط به تحولات و رويدادهاي قابل پيش بيني در دوران جنگ است اما وقتي جنگ آغاز مي‌شود، تحولات هر ساعت جنگ، يک راهکار فوري در پيش پاي فرماندهاني مي‌گذارد که در ميدان جنگ حاضرند که در شرايط فعلي نه قابل پيش بيني است و نه قابل حدس. اين نکته نيز بي‌ترديد از ديد استراتژيست‌هاي جنگي آمريکا پوشيده نيست. براي آن‌كه به اين نکته به خوبي واقف شوند يکبار ديگر عبور از رودخانه خروشان دريا گونه اروند رود در عمليات والفجر 8 و سقوط فاو به دست نيروهاي سپاه پاسداران و بسيجيان ايران در جريان جنگ تحميلي عراق عليه ايران را بررسي و مطالعه کنند……علي لاريجاني در بازگشت از آخرين سفر اروپايي خود پس از ديدار با سولانا و در حالي که محسن جليلي جانشين خود در دبيري شوراي عالي امنيت ملي ايران را همراهي مي‌کرد در فرودگاه مهرآباد جمله ايي را بر زبان آورد که چکيده دوران حضور او در منصب دبيري شوراي عالي امنيت ملي ايران در باره سياست آمريکا در رابطه با پرونده هسته‌اي ايران بود. او گفت: «رفتار يکجانبه آمريکا اين گرا را مي‌دهد که براي آنها فرقي ندارد ايران با آژانس همکاري کند يا نه. برخي مسئولان‌ اروپايي توصيه‌هايي به ما داشتند که مسير همکاري با آژانس را ادامه دهيم و در برابر برخي رفتارهاي شرورانه واکنشي نشان ندهيم». درستي گفتار لاريجاني در واکنش اخير آمريکا به گزارش جديد البرادعي کاملا روشن است. آمريکا در صدد است تا به صورت يکجانبه(همانطور که در گزارش کيش و مات آمده بود) با ايران برخورد کند و تکنولوزي هسته‌اي کشورمان را به نقطه صفر برساند اما ايا منطق و عقل سليم در جامعه بين‌الملل مي‌تواند چنين تحکم آمريکايي را بپذيرد و يا آن‌كه پيشنهاد مي‌کند(همانگونه که برخي اروپايي‌ها گرا مي‌دهند) ايران هسته‌اي غير نظامي و هسته‌اي صلح‌آميز را به رسميت بشناسد و از شکستن عرف بين‌الملل در مفاهيم مرسوم و ثابت قانون عدم انتشار و گسترش سلاح‌هاي کشتار جمعي دست بردارد و از جريان استفاده صلح‌آميز از تکنولوژي هسته‌اي صلح‌آميز حمايت کند. اکنون يکي از کليدهاي اصلي حل بحران در منطقه خاورميانه به دست آمريکا است و نه ايران زيرا اين امريکا است که با اشغال عراق، نظامي گري در منطقه خليج فارس و ايجاد اخلال و تنش در موضوع هسته‌اي ايران، توليد بحران مي‌کند چه آن‌كه اگر آمريکا دست از اقدامات تنش‌زاي خود بردارد حداقل چهار موضوع مهم براي مذاکره و گفت‌وگو با ايران دارد:1- علائق مشترک ايران و آمريکا براي مبارزه با تروريسم 2- استقرار امنيت و ثبات در عراق و افغانستان و تسهيل خروج نيروهاي آمريکايي از منطقه 3- جلوگيري از گسترش سلاح‌هاي کشتار جمعي در منطقه خاورميانه 4- اعتماد سازي متقابل در زمينه صلح‌آميز بودن تکنولوژي هسته‌اي و اجراي تعهدات بين‌المللي در قبال ايرانآمريکا و هيچ کشور ديگري نمي‌توانند با ايجاد پيش شرط به سوي گفت‌وگو با ايران بيايند. مثلا چه کسي مي‌تواند با شرط تعليق غني‌سازي، ايران را وادار به گفت‌وگو کند در حالي که اساسا «غني‌سازي» خود موضوع گفت‌وگوها مي‌باشد. بنابراين با پيش شرط‌هاي واهي که هدفي جز تخريب گفت‌وگوهاي احتمالي ندارد، نبايد منطقه را به سوي يک بحران بزرگ هدايت کرد. حتما آمريکايي‌ها مي‌دانند که اگر آنها جنگي عليه ايران آغاز کنند، اين امريکا نيست که زمان پايان جنگ را تعيين مي‌کند بلکه زمان پايان آن به دست ايران خواهد بود، از همين رو است که طرف‌هاي اروپايي به ايران پيشنهاد مي‌کنند در برابر برخي رفتارهاي شرورانه واکنشي نشان ندهد. و اما بهتر اين خواهد بود که طرف‌هاي اروپايي و آمريکايي ضد جنگ و جريانات همسو در ديگر کشورهاي جهان، با فشار بر کاخ سفيد، نگاه خيالي و‌هاليوودي ماتريکس ايراني را از اذهان رئيس‌جمهور آمريکا و تيم جنگ طلب او بزدايند و به جاي «مات کردن ايران» بر روي يک صفحه «شطرنج مجازي» به عالم حقيقت بازگردند و براي انديشه‌ها و افکار متعصب خود زماني ديگر را جستجو کنند و به فضاي حقيقي منطقه بازگردند و به جاي انديشيدن به جنگي جديد به گفت‌وگو با ايران و حل و فصل مسائل در پشت ميز مذاکره روي آورند.